خسته از خنده های اجباری
من خستگیم را در دل و دلم را در خنده های اجباری پنهان میکنم
بازهم دل,آشفتگی های همیشگی را تکرار میکند آرام آرام بازهم ابری میشود این دل ناآرامم دوباره باریدن میخواهم از آن باریدنهای بی بهانه پس ببار باران تا خیس شود ورق ورق این خاطرات ترک برداشته ببارتا صدایت تنهاییم را قلقک دهد ببار و نوازش کن این خسته تنم را اما ای دل بارانی این را بدان تنهاییم آنقدر دست نیافتنی است که حتی اگر دریا شوی بازهم از آن بالا یک چاله ی کوچک آبی هستی پس با احساس ببار و تنهاییم را جدی بگیر محمد
یا حق کلافه شده ام از این شبهای پر از یلدا شب که میشود پریشان میشوم شب که میشود دلتنگی شروع میشود شب که میشود انگار غمهایم را بیدار میکنند در میان این همه شب بودن دلم اسیر یک حس غم آلود شده است حسی پر از کلافه بودن حسی پر از احساس بی قراری شب نشینی میکنم با خودم میخواهم غرق شوم در اندیشه هایم اما نمیشود هرچه میخواهم به اعماق بروم بالاتر میمانم این بغضهای لعنتی محال است مجال غرق شدن بدهند روی بغضهایم غلت میخورم سرگیجه میگیرم و غمهایم را بالا می آورم هیچ مسکنی جز سکوت ندارم پس سکوت میکنم تا شبهایم خط خطی نشوند محمد یا حق دلی پر از حرفهای ناگفته ذهنی خالی از آرزو دستان بی دست دردهای گندیده آشناهای تبر به دست پهلوی زخمی صدای گرفته در پس اینها مجالی برای فریاد نیست فرو میبرم این فریاد تلخ را و تیشه میزنم بر ریشه های پلاسیده به پرندگان بگویید آسمان ذهنم جای خوبی برای پرواز نیست اینجا قفلهای ذهنم بدون کلید است دیوار ذهنم بی رمق شده است تکیه ندهید زیر آوار میمانید محمد
یا حق
درگير , خسته و وامانده مجالي براي آرامش ندارم مثل مرده ي متحرك فقط رد پا به جا ميگذارم سكوتهاي مداوم شب هاي دلتنگي همه و همه به من وابسته شده اند هر روز شكسته تر ميشوم دل سوخته تر غريبتر بي كستر تنهاتر اين چه رسمي است اي غم كمي انصاف داشته باش بال و پر شكسته را قدرت پرواز نيست پس بيهوده سنگ نيندار دردت را خواهم كشيد حتي اگر سنگت بزرگتر از دلم باشد پس سنگ نينداز و تنهاییم را نتکان محمد شكسته شده ام در لا به لاي آهنگ غمگين اين زندگي بدون احساسي براي فردا بدون خاطرات باراني هر روز دلم را به بهانه اي ورق ميزنم تا شسته شوم تا ارام شوم آرام مثل كودكي حالا كه بزرگ شده ايم دلتنگيم اي كودكي سا يه ات را بفرست اينجا آفتاب ما سايه ندارد اينجا احساس , بوي گم شدن ميدهد اينجا باران بوي سنگ و سيمان ميدهد من بوي خاك باران خورده را ميخاهم کاش میدانستیم رویای بزرگ شدن خوب نبود پس سايه ات را بفرست محمد سالهاست بر كمر ميكشم غرور درون خورم را بدون مجالي براي آرميدن بدون شانه هايي كه چشمانم را كوك كند تا خالي شوم اما نمي شود مدتهاست پرم ميشوم از تهي بودنها مانند بادكنكهاي پريشان ولي اين جا در شهر من باد كنكها را رها ميكنم اما پرواز نمي كنند دل كه پر شد از تهي بودن پرواز برايش معنايي ندارد پس مينشينم با بادكنكهايم و خودم را خاكي ميكنم پرواز را بايد خاكي بود آن بالا مالكي دارد او خريدار خاكيهاست محمد یا حق بازهم برایم باران میبارد و من مثل همیشه خسته ,غمگین ,تنها قدم میزنم خیس - خیـــــــــــــــــس شده ام قطره های باران صورتم را رو به زوال فرار میکنند هر چه شدیدتر می شود منهم محکمتر قدم میکوبم میلرزم نیمکتی خیس مرا انتظار میکشد مینشینم به اسمان نگاه میکنم صدای غرشش مرا پریشان کرده است انگار بغض اسمان ترک برداشته اشکهایم را میان بغض اسمان گم کرده ام ای باران کمی آرامتر تن خسته را شلاق روا نیست محمد
![]()


![]()

![]()

| Design By : RoozGozar.com |


